داستان میرزا کوچک خان

داستان میرزا کوچک خان جنگلی;توضیحاتی مختصر از نبردهای او

داستان میرزا کوچک خان

ما در این مقاله میخواهیم خلاصه ای از داستان میرزا کوچک خان جنگلی را برایتان توضیح دهیم.میرزا کوچک خان را هیچ وقت مردم استان گیلان از یاد نمی برند و همواره او به عنوان یکی از نامداران و مشاهیر گیلان و ایران است.

 

میرزا کوچک خان همانگونه که مستحضر هستید یکی از افرادی است که در اواخر دوره ی قاجار که روس ها کشور ما را اشغال کرده بودند از استان گیلان برخواست و در مقابل ظلم و استبداد ایستادگی کرد و هرگز زیر بار ظلم نرفت.ما به عنوان یک ایرانی بهتر است تا داستان میرزا کوچک خان را برای یکبار هم که شده است مطالعه کرده و او را سرمشق زندگی خویش کنیم.پس با ما همراه باشید…

 

 

نبرد خمام میرزا کوچک خان:

داستان میرزا کوچک خان از نبرد خمام آغاز میشود که در زمان دهقانان اطراف خمام،برای فروش مرغ و خروس،تخم مرغ و برنج خود از روستا به رشت رفته بودند تا پولی بدست آورند و با آن خرج زندگی خود را بدهند.قزاقهای روسی پایگاهی کنار جاده در اطراف خمام داشتند.سربازان روسی اگر دهقانی را می دیدند سریعا مال او را غارت می کردند و این باعث میشد تا دهقان با شرمندگی نزد خانه و منزل خود برود و این موضوع باعث میشد تا روز به روز مردم گیلان سر افکنده شوند.

 

قزاقهای روسی در استان گیلان هرکاری میکردند و مردم هم هیچ گونه اعتراضی نمیتوانستند انجام دهند. آنها حتی در بندر انزلی تعدادی از مردم را اعدام کردند تا جلوی حرکت انقلابی آنها گرفته شود.روزی یکی از همین دهقان ها که در مسیر خمام توسط قزاقهای روسی مورد حمله قرار گرفته بود و تمام وسایلش غارت شده بود،تصمیم میگیرد تا به نزد میرزا کوچک خان برود و از او دادخواهی کند.در آن زمان هنوز جنگلی ها به دست میرزا کوچک خان رهبری نمیشد و کار مسلحانه ای آغاز نکرده بودند.

 

دهقان برای پیدا کردن میرزا کوچک خان به قهوه خانه ای در کسما میرود و از مردمی که در حال خوردن چای بودند میپرسد “کوچک خان کیست! با او کار مهمی دارم” در این لحظه مشهدی علیشاه که یکی از کماندوهای میرزا کوچک خان بود،با دیدن چهره ی غمناک و ناراحت کننده ی دهقان نزد او میرود.

 

قهوه چی به دهقان میگوید تا حرفت را به این آقا بگو تا حرف تو را به گوش کوچک خان برساند.دهقان هم داستان غارت شده ی اموال مردم را در خمام برای او تعریف می کند تا او به میرزا این حرف را برساند.

 

از این رو مشهدی علیشاه با رفتن به پایگاه جنگلی میرزا کوچک خان داستان دهقانان و دست فروشان را که توسط روسی ها مورد حمله قرار میگیرند و به آنها فحاشی و دست درازی می کنند،باز گو میکند.

 

به گفته ی مشهدی علیشاه میرزا کوچک خان به فکر فرو میرود و با کمی تامل میگوید “هنوز جنگ مسلحانه را آغاز نکرده ایم و مخفیانه در جنگل های فومنات هستیم.اما از طرفی هم باید کاری کرد” مکث میکند و ادامه می دهد “این اولین نبرد ما خواهد بود.ما به پایگاه روس ها در خمام حمله می کنیم”

 

 

حمله به خمام:

داستان میرزا کوچک خان

میرزا کوچک خان به همراه هفت تن دیگر تفنگ های قدیمی به نام ورندل که در زبان گیلکی به آنها تفنگ حسن موسی میگفتند،برداشته و از راه جنگل و شالیزارهای گیلان در نیمه شب های تابستان به سوی پایگاه قزاق ها در خمام حرکت کردند.

 

آنها در در نیمه های شب به پایگاه کوچک روسی ها رسیدند و در فاصله ی کمتر از 300-400 متری از پایگاه آنها به وسیله ی شاخ و برگ درختان خود را استتار کرده و منتظر ماندند تا هوا روشن شود.

 

هوا روشن شده بود و یاران میرزا کوچک خان هنوز منتظر دستور او بودند.تا اینکه چند مرد روستایی در حالی که تعدادی مرغ،خروس و برنج و غیره داشتند از مقابل پایگاه روس ها عبور میکنند.در این هنگام همه ی سربازانی که در این پایگاه حضور داشتند،به روستایی ها حمله کرده و اموال آنها را با توهین و فحاشی غارت میکنند.

 

در این هنگام میرزا کوچک خان به همره یارانش دستور حمله را میدهد.آنها به سرعت به 5 سربازی که در این پایگاه حضور داشتند حمله میکنند و تمامی آنها را می کشند.میرزا کوچک خان و یارانش تمامی وسایل و مهمات مخصوصا اسلحه های آنها را برداشته و به سرعت وارد جنگل و پایگاه خود میشوند.

 

این داستان میرزا کوچک خان به سرعت در گیلان می پیچد و مردم گیلان بسیار خوشحال میشوند که روسی های خمام از بین رفته اند.آنها دیگر آن مردم نا امید نبودند،آنها فهمیدند که بلاخره فردی از میان آنها قیامی را آغاز کرده است.

 

 

نبرد داوسار:

ژنرال افسینکوف فرماندار مطلق گیلان،متوجه شده است که توسط کماندوهایی به نام جنگلی ارتش تزاری روس و موقعیت اجتماعی آنها را به خطر انداخته است.به او رسانده اند که افرادی شبانه به پایگاه نظامی شان در خمام شبیخون زده و همه را از بین برده اند.به او گفته اند که کوچک خان و یارانش زنی را دز منطقه ی کلهر از دست روس ها نجات داده اند.او دیگر وحشت زده شده است و میداند که داستان میرزا کوچک خان به اینجا ختم نمیشود….

 

در آن زمان افسینکوف تصمیم میگیرد تا جلسه ای را برگزار کند تا خطر میرزا کوچک خان را دفع کنند.در آن جلسه هر کسی نظر خاص خودش را داشت اما همگی نگران جنگلی ها بودند.اما افسینکوف به آنها مدام بشارت می دهد که میرزا کوچک خان را بلاخره یا میکشیم یا زندانی میکنیم.

 

افسینکوف از حشمت الدوله که در آن جلسه حضوز داشت،میخواهد تا پیشنهادی برای نابودی جنگلی ها بدهد.او حرف خاصی نمیزند و با سکوتش فقط میگوید که نگران نباشید میرزا را خواهیم کشت.

 

در این وضعیت تمامی مردم گیلان طرفدار و دوست دار او شده بوند و همیشه اخبار روس ها را به کماندوهای میرزا میرساندند.آنها از ظلم و دزدی روس ها به شدت نفرت داشتند و با ظهور میرزا و شروع داستان میرزا کوچک خان هر روز به او علاقه مند تر می شدند.

 

در همان روزها روس ها فردی به نام کاپیتان محمود را مامور کرده بودند تا به طور ویژه به دنبال میرزا کوچک خان برود و او را دستگیر کند.کاپیتان محمود که از داستان میرزا کوچک خان بسیار نفرت داشت قول داده بود تا با دستگیری او برگردد و از این رو به شدت شهر رشت را مورد جستجوی خود قرار می دهند.در این میان که مردم رشت این موضوع را متوجه میشوند تصمیم میگیرند تا سریعا این خبر را به گوش کماندوهای جنگلی برسانند.

 

روستایی ها خبر خود را به یکی از یاران میرزا به نام محمد اسماعیل میرساند.محمد اسماعیل هم به سرعت وارد جنگل شده و این خبر را به گوش میرزا می رساند.

 

او به میرزا میگوید که سربازان فرمانداری به همراه کاپیتان محمود در جستجوی ما هستند و احتمالا تا چند روز دیگر به کلاشم که کماندوهای ما هستند برسند و احتمال زیاد جنگی بین آنها رخ دهد.

 

میرزا کوچک خان در این هنگام میگوید “محمد اسماعیل تو به همراه مشهدی علیشاه به کلاشم بروید و کماندوهای ما را به پایگاه اصلی فرا خوانید آنها باید عقب نشینی کنند تا کامل آماده شوند”

 

سربازان روسی و حشمت الدوله که به کلاشم هم میرسند اثری از جنگلی ها را نمیبینند.او به یکی از سربازان میگوید تا به افسینکوف خبر دهند که ما روستا به روستا،بازار به بازار قدم به قدم را گشته ایم و از هیچ تلاشی دریغ نکرده ایم.گویا داستان میرزا کوچک خان به همین سادگی هم نیست.حال دستور چیست؟

 

بعد از آنکه این خبر به فرماندار رسید تصمیم میگیرد تا از خود مردم گیلان برای پیدا کردن میرزا استفاده کند.چرا که آنها گیلان و جنگل هایش را بهتر از روس ها میشناختند.از همین رو او فردی به نام عبد الرزاق شفتی که یکی از مالکین بزرگ شفت،مردی قوی هیکل و دارای سربازان گالش فراوانی بود به فرمانداری دعوت کرد.

 

او را وعده کردند که اگر داستان میرزا کوچک خان را به اتمام برساند و او را سرکوب کند حاکم فومن خواهد شد.عبد الرزاق هم که عاشق حکومت بود و برای آن هرکاری میکرد،این پیشنهاد را با تمام وجودش قبول کرد.

 

جواد گل افزانی یکی از یاران خوب و کماندوهای میرزا بود که متوجه این خبر در رشت میشود.او این خبر مهم را سریعا به میرزا می رساند و میرزا هم تصمیم میگیرد تا شب هنگام جلسه ای را با یارانش برگزار کند.

 

در آن جلسه که حاج احمد کسمایی،مشهدی علیشاه جومثقالی،محمد اسماعیل مدبر،جواد آقا گل افزانی و محمد خان ژولیده همگی در جلسه حضور داشتند.بعد از شنیدن نظرات هر یک میرزا کوچک خان گفت ” ما مردم دلاوری هستیم و آنها زورگو.ما نباید ساکت باشیم و حتما باید درس سختی را به نیروهای فرمانداری رشت بدهیم چرا که بعد از نابودی آنها نوبت روس ها می شود.ما جنگ خواهیم کرد و در داوسار منتظر آنها هستیم ”

 

جنگ با عبد الرزاق شفتی:

داستان میرزا کوچک خان

گیلان در آن زمان نسبت به حال باز هم پوشش گیاهی بیشتری داشت و هرگز نمیشد تا به راحتی مسیر را به خوبی تشخیص داد.نیروهای عبد الرزاق به خوبی روستا به روستا را میگشتند تا اثری از جنگلی ها پیدا کنند.نیروهای میرزا کوچک خان که در روستای داوسار کمین کرده بودند منتظر آنها می مانند.

 

طبق نقشه ی میرزا کوچک خان،بایستی نیروهای او از پوشش گیاهی اسفاده کرده و خود را پنهان میکردند.آنها به گروه های 4-5 نفری تقسیم شده و در فاصله های 20 متری از همدیگر قرار گرفته بودند.آنها منتظر بودند تا نیروهای فرمانداری به وسط آنها برسند تا حمله آغاز شود.

 

نیروهای فرمانداری در جاده حرکت میکردند،داوسار سکوت محض بود و روستاییان در خانه هایشان بودند گویا هیچ کس در داوسار نبود.زمانی که نیروهای آنها در وسط نیروهای جنگلی قرار گرفتند،با دیدن نشانه ی حمله از سوی میرزا،جنگ را آغاز کردند.آنها که گیج بودند و ترسیده،نیروهای خود را یکی پس از دیگری از دست میدادند.

 

با این پیروزی مردم گیلان مخصوصا لاهیجان و رشت بسیار خوشحال شدند و بسیاری از مردم برای کمک به میرزا کوچک خان به یاران او پیوستند.

 

 

نبرد کسما:

داستان میرزا کوچک خان

با پیروزی ها و پیشرفت روز افزون جنگلی ها،ژنرال افسینکوف بسیار ناراحت و خشمگین بود و از این رو تصمیم میگیرد تا فردی دیگری به نام مفاخر الملک را با قوای بیشتری و نیروهای نظامی مجهز تری برای نبرد با جنگلی ها آماده کند.او که میدانست داستان میرزا کوچک خان به راحتی قابل حل نیست و نمیتوان او را شکست داد،دستور داد تا مفاخر هر آن چرا که نیاز دارد با خود ببرد.

 

مفاخر هم در اولین قدم بعد از تجهیز نیروهای خود ، حاج تقی فومنی را که یکی از اقوام نزدیک میرزای جنگلی بود و شهر فومن و مناطق را به خوبی می شناخت،دعوت به عمل آورد.

 

حاج تقی فومنی رمز پیروزی با میرزا را در سلاح های خوب و نیروهای زبده میداند و به مفاخر میگوید تا فرماندهان خوبی نداشته باشی هرگز پیروز نخواهی شد.مفاخر هم که خدمت های زیادی به روس ها کرده بود و به او اطمینان داشت،تصمیم گرفت تا افرادی همچون داش دمیر،مهدی خان کرمانشاهی،پطرس خان ارمنی،رجب دهنده ای و حتی اشج الدوله اسالمی به جنگ برود.

 

مفاخر با نیروهایش که بسیار معتقدند تا اینبار میرزا کوچک خان را میکشند یکی پس از دیگری روستاها را طی میکنند.آنها مصر هستند که میرزا را از بین ببرند.دهقانان خبر مفاخر و حرکت او به سمت کسما را به چریک های جنگلی می رسانند و میرزا هم طی دستوری نیروهایش را در اطراف روستای کسما به صورت استتار شده قرار می دهد.

 

زمانی که نیروهای مفاخر و تقی فومنی به کسما می رسند،در آنحا خبری از میرزا کوچک خان و یارانش نمی بینند و نها چیزی که در این روستا هست فقط عده ای روستایی که هر یک به دنبال کار خویش هستند.اما آنها نمیدانند که در یک محاصره ی دایره ای شکل وسیع توسط نیروهای میرزا قرار گرفته اند.

 

 

حمله میرزا به کسما:

زمانی که نیروهای مفاخر در حال استراحت بودند و خبری از جنگلی ها را نمیدیدند،ناگهان با حمله ی سریع و قدرتمند نیروهای میرزا کوچک خان روبرو می شوند.تعدادی از فرمانده های خوب مفاخر به نام های داش دمیر و رجب دهنده ای کشته می شوند،روحیه ی سربازان لحظه به لحظه تضعیف میگردد.با آتش گرفتن بازار کسما،نیروهای مفاخر در شعله های آن گرفتار شده و این به پیروزی نیروهای میرزا کوچک خان کمک میکند.

 

در این جنگ مفاخر و حاج تقی فومنی اسیر می شوند و آنها را نزد میرزا میبرند.میرزا آنها را نمیکشد و دستور میدهد تا تعدادی از سربازان او را به محلی برده تا بعد از مدتی حکم برایشان صادر شود و اجرا گردد اما در مسیر یکی از کماندوهای میرزا به نام محمدد حسین پاپیروس او را با گلوله ای میکشد که این حرکت میرزا را بسیار ناراحت میکند.

 

هم چنین پس از پایان جنگ کسما میرزا کوچک خان جنگلی با اسیران نیروهای فاخر سخنرانی میکند که به آنها می گوید که اگر استغفار کنید میتوانید به ما بپیوندید و اگر هم نمیخواهید،میتوانید به رشت برگردید که تعدادی از آنها به نیروهای جنگلی پیوستند و داستان میرزا کوچک خان دوباره آغاز شد.

 

 

نبرد ماکلوان:

داستان میرزا کوچک خان دوباره آغاز میگردد. این بار ژنرال افسینکوف که بسیار نارحت از شکست های پی در پی اش است و هرکسی را که در مصاف با میرزا می فرستد مغلوب می شود،تصمیم میگیرد تا این بار نیروهایی از زبده ترین های روسی و ایرانی،به رهبری ابوالفتح خان یاور به مصاف میرزا بفرستد.او متعقد است که این بار با وجود این نیروهای اسب سوار و زبده که هر یک حتی چند مسلسل دارند قطعا پیروز میدان هستند.

 

روز جنگ فرا می رسد،نیروهای زبده روسی و ایرانی به نزدیکی ماکلوان رسیده و طبق نقشه های میرزا همه ی نیروهای چریک او در سنگرهای پوشیده شده قرار دارند.قرار است زمانی که میرزا کوچک خان از بالای تپه ی گسکره به آنها کمین زد،فرماندهان او از کناره ها به آنها حمله کنند.

داستان میرزا کوچک خان

حمله آغاز میشود و نیروهای آنها مورد حمله ی جنگلی ها قرار میگیرند.نیروهای آنها هم که جنگجوهای خوبی با تجهیزات فراوانی بودند،به سمت آنها تیراندازی میکنند.

 

ابو الفتح خان که شکست خود را میدید دستور داد تا نیروها سوار بر اسب شوند و عقب نشینی کنند.آنها عقب نشینی کرده و در صومعه سرا اردو زدند.پس از شمارشی که از نیروهای آماده و زنده انجام دادند متوجه شدند که این بار هم شکست خورده و دیگر نمیتوانند به جنگ ادامه دهند.

 

 

نبرد ماسوله:

روزها پی در پی میگذشت و نهضت جنگل هم مقتدر تر.روسی ها و دولت ایرانی بسیار نگران میرزا بودند و راه پیروزی بر او را نمیدانستند.پس از جلسات متوالی که روس ها و ایرانی ها داشتند ، تصمیم گرفتند تا این بار با نیروهایی بسیار زیاد و از 4 سمت به مصاف او بروند.نیروها به این گونه بودند:

  • کالچوک اف با 4 هزار سرباز از تهران به رشت به همراه توپخانه
  • امیر مقتدر طالش از ضیابر
  • برهان السلطنه طارمی از طارم
  • و مامانوف با 700 نفر نیروی قزاقی که از زنجان در حال حرکت بود

 

نیروهای زیادی اینبار به سمت میرزا کوچک خان می روند تا صدای انقلابیون را در گیلان خفه کنند.اما انقلابیون به رهبری کوچک خان آماده نبرد با هر دشمنی بودند.جنگلی ها مرگ را بر زندگی خفت بار ترجیح می دادند.

 

جنگ ماسوله برای هر دو طرف سخت و سنگین بود.از طرفی برف سنگین و هوای سرد ماسوله برای نیروهای تهرانی که با آشنا نبودند. ازطرفی مجهز بودن نیروهای تهرانی در مقابل میرزا کوچک خان جنگلی که کار را برای او بسیار سخت کرده بود.بنابراین عقب نشینی بهترین تصمیمی می بود که میتوان در آن لحظه گرفت.آنها با عقب نشینی استراتژِ خوبی را انجام داده تا دوباره خود را آماده کنند.

 

جمع بندی:

داستان میرزا کوچک خان به اینجا ختم نمیشود این داستان قصه ای دراز دارد که در طی مقالات بعدی،در بخش اخبار و مقالات حتما گفته خواهد شد.این مقاله فقط بخش خیلی کوچکی از نبردهای مهم میرزا بود.

 

این داستان ادامه دارد……

  نظرات